عجیب روز گاری می شود، بعضی از روز هایمان. نمی دانی چه خطابش کنی. باید گاهی بی اسم بود. بی اسم که باشی، گریه هایت نمی شود ترحم قلبهایی که سالهاست عشق نورزیده اند
خطاب خوبي ست . به گمانم اين اواخركسی به او گفته بود كه تو شبيه شازده كوچولو هستي . يا شايد خود شازده كوچولو هستي .
شازده كوچولو اين بار هم زخمي شده بود . اما اين زخم آخري با زخمهاي قبلي فرق ميكرد. زخم شازده كوچولو اين بار عميق تر بود . دردناك تر و كاري تر . همين زخم بود كه او را كشاند به سمت شرق جغرافياي اين خاك . وبعد ماند .دور از چشم همه كساني كه بودند و نبودند ، تا زخمش را مثل آهوي بي پناه پنهان كند . اصلا آيا كسي ميداند كه آن آهوي سرگشته زخمي بود يا نه ؟ نميداند . هيچكس نميداند . فقط آهو ميدانست . شازده كوچولو انگار زخمش كاري تر بود. كنار قلبش انگار يا كمي آن طرف تر . نه !! درست وسط قلبش بود. اما اين قلب آنقدر زخم خورده بود كه درد اين زخم آخري را نمي توانست خوب بفهمد . درد مي كشيد . دردش زياد شده بود .
شازده كوچولو مثل همان پيرمرد داستان هوشنگ مرادي كرماني شده بود . دلش مي خواست بجز صداي بزغاله هيچ صدايي نشنود . و اين بار همه چيز صداي بزغاله مي داد. پيرمرد نميدانست دعايش اجابت ميشود .
شازده كوچولو بجز درد و عشق چيزي از خدا نخواسته بود و حالا حتي باد و باران هم حضورشان براي او درد بود. جيرجيرك هاي پشت كوه هم حتي بوي درد ميدادند. .شازده كوچولو نميدانست كه اين همه درد و عشق براي روح پريشان او خوب نيست . اما روح آشفته ي شازده كوچولو شوق عجيبي براي گريستن داشت ، براي عاشق شدن و صبوري هاي دردناك بعد از عاشقي .....